از بازی کردن خوشم نمی یاد چون به نظرم کار بیهوده ایست. بازی یلدا البته بازی نیست ، بیشتر به نظرم توان اعتراف کردن است تا بازی
۱- بچه که بودم به من اندازه برادر بزرگم پول توجیبی نمیدادن و من هم چون همیشه به پول احتیاج داشتم از قلک برادر جانم پول برمیداشتم.
۲- کلاس پنجم ابتدایی بودم امتحان داشتیم و من در طول سال نه درس میخواندم و نه دفتر پاسخ به سوالات داشتم ؛ پس شب امتحان دفتر بغل دستیام را برداشتم ( دزدیدم ) و شب تا صبح از روی آن درس خواندم و قبول شدم اسمش یادم نیست اما فامیلیش ابویی بود امیدوارم مرا ببخشد.
۳- یک سال اصلا درس نخواندم. آخر سال می ترسیدم تجدید بیاورم و آبرویم برود؛ پس دفتر و کتاب تاریخ خواهر بزرگم را برداشتم و قایم کردم تا او هم حداقل یک تجدید بیاورد. البته من آن سال ۲ تا تجدید آوردم اما خواهرم قبول شد.
۴-من و برادر بزرگم با هم همبازی بودیم و جذاب ترین بازی ما ریختن فلفل بر کف دست و وادار کردن بچه های کوچیک غریبه برای لیس زدن کف دست ما بود.
۵- من برادر بزرگم را خیلی دوست دارم یک بار پسر همسایه او را زد من هم برای انتقام فرش خانه آنها را که مادرش روز گذشته شسته و انداخته بود روی پشت بام تا خشک شود ، آتش زدم چند وقت پیش که همان همسایه آمده بود خانه ما برای دید و بازدید آن خاطره را یادم آورد و گفت آن فرش دست باف را مادرش برای جهیزیه اش بافته بود.
تازه اینارو روم شد که بنویسم خیلی چیزا هست که روم نمی شه !
زهرا مهاجری، ندافضلی،رضا ظریفی،پگاه قائمیان و رضا جلالی شما هم دعوتید به بازی یلدا |