ســــــــیـــــــــــــمرغ
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 25 دی ماه سال 1385

 از بازی کردن خوشم نمی یاد چون به نظرم کار بیهوده ایست. بازی یلدا البته بازی نیست ، بیشتر  به نظرم توان اعتراف کردن است تا بازی

۱- بچه که بودم به من اندازه برادر بزرگم پول توجیبی نمی‌دادن و من هم چون همیشه به پول احتیاج داشتم از قلک برادر جانم پول برمی‌داشتم.

۲- کلاس پنجم ابتدایی بودم امتحان داشتیم و من در طول سال نه درس می‌خواندم و نه دفتر پاسخ به سوالات داشتم ؛ پس شب امتحان دفتر بغل دستی‌ام را برداشتم ( دزدیدم ) و شب تا صبح از روی آن درس خواندم و قبول شدم اسمش یادم نیست اما فامیلیش ابویی بود امیدوارم مرا ببخشد.

۳- یک سال اصلا درس نخواندم. آخر سال می ترسیدم تجدید بیاورم و آبرویم برود؛ پس دفتر و کتاب تاریخ خواهر بزرگم را برداشتم و قایم کردم تا او هم حداقل یک تجدید بیاورد. البته من آن سال ۲ تا تجدید آوردم اما خواهرم قبول شد.

۴-من و برادر بزرگم با  هم همبازی بودیم و جذاب ترین بازی ما ریختن فلفل بر کف دست و وادار کردن بچه های کوچیک غریبه برای لیس زدن کف دست ما بود.

۵- من برادر بزرگم را خیلی دوست دارم یک بار پسر همسایه او را زد من هم برای انتقام فرش خانه آنها را که مادرش روز گذشته شسته و انداخته بود روی پشت بام تا خشک شود ، آتش زدم چند وقت پیش که همان همسایه آمده بود خانه ما برای دید و بازدید آن خاطره را یادم آورد و گفت آن فرش دست باف را مادرش برای جهیزیه اش بافته بود.

 تازه اینارو روم شد که بنویسم خیلی چیزا هست که روم نمی شه !

زهرا مهاجری، ندافضلی،رضا ظریفی،پگاه قائمیان و رضا جلالی شما هم دعوتید به بازی یلدا


شنبه 9 دی ماه سال 1385

بیا هر دو، فراموش کنیم

من

زمین را

تو

سیب را


یکشنبه 3 دی ماه سال 1385

چرک می نویسم

وقتی

ازتو

می نویسم

سیاه می نویسم

وقتی

از تو می نویسم

زشت می نویسم

وقتی

از تو می نویسم

دروغ می نویسم


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 123368


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...