دیروز یه سر رفته بودم نشر افراز یه خانم نویسنده مهربان کتابم رو خرید و جلوی خودم شروع کرد به خوندن . منتظر بودم نظرش رو بگه اما به جای نظر شروع کرد به گریه کردن.نمی دونم جالبه یا غم انگیز . به هر حال دوست شدیم با هم و من یه دوست جدید دارم اینم اون شعری که اشک ستاره خانم رو در آورد